خانه / اخبار / درامتدادتاریکی؛ وقتی پدرم اعدام شد…!

درامتدادتاریکی؛ وقتی پدرم اعدام شد…!

درامتدادتاریکی؛ وقتی پدرم اعدام شد…!

بامداد – هر روز در دادگاه قلبم جلسه محاکمه ای برگزار می کنم و همه پدران و مادرانی را که مرتکب جرم می شوند پای میز محاکمه می کشانم. در این جلسات گاهی آن ها را محکوم می کنم، گاهی جامعه را عامل بدبختی هایم می دانم و گاهی نیز خودم را محکوم می کنم، با این وجود نمی دانم چرا باید گذشته من آن قدر تیره و تار باشد کهدختر جوان در حالی که قطرات اشک در چهره اش می غلتید، مقابل کارشناس اجتماعی و مشاور کلانتری قاسم آباد مشهد نشست و گفت: ۲۱ سال قبل در سحرگاهی که پدرم به چوبه دار سپرده شد ، در زندان مرکزی مشهد به دنیا آمدم. پدر و مادرم به جرم حمل موادمخدر دستگیر شده بودند به همین خاطر طبق رای دادگاه، پدرم به اعدام و مادرم به حبس ابد محکوم شده بودند. در این شرایط بود که خواهر ۳ ساله ام را تحویل بهزیستی دادند و من در آغوش مادر زندانی ام رشد کردم ولی گویی سیه روزی های من از همان دوران جنینی شکل گرفته بود چرا که هنوز ۲ بهار بیشتر از عمرم نگذشته بود که مادرم را نیز از دست دادم و رخت سیاه بی مادری را هم برتن کردم. مدتی بعد از آن که مرا تحویل شیرخوارگاه داده بودند، اقوام مادری به سراغم آمدند و من در حالی پا به خانه مادربزرگم گذاشتم که هیچ وقت خواهرم را ندیده بودم و از سرنوشت او اطلاعی نداشتم. در این دنیای بزرگ و لایتناهی، من ماندم و مادربزرگ پیری که همدمم شده بود و مرا تحمل می کرد. وقتی وارد مدرسه شدم در برابر سوالات همکلاسی هایم که می پرسیدند چه مادر پیری داری؟ پاسخی جز سکوت نداشتم و غصه بی مادری را به تنهایی در قلبم فرو می ریختم. آرام آرام روزهای تلخ و شیرین در حیاط خانه مادربزرگ سپری می شد و من بزرگ تر می شدم تا این که با تشویق معلمانم وارد دانشگاه شدم. آن جا برایم دنیای عجیبی بود، برای من که هیچ گاه طعم داشتن پدر و مادر را نچشیده بودم و نمی دانستم خاکستر گناه دیگران تا ابد بر سرم خواهد ریخت. با این وجود باز هم با سینه دیوار نجوا می کردم، بر او مشت می کوبیدم و اشک می ریختم. در همین روزها نگاهم با نگاه «هادی» گره خورد و رشته دوستی و ارتباط ما شکل گرفت. من که هیچ گاه پدرم را ندیده و محبت مادری را نیز نچشیده بودم، خیلی زود احساس و عاطفه ام گل کرد و عاشق «هادی» شدم. او از گذشته من چیزی نپرسید و من هم که اصولا دختر کم حرفی بودم سخنی از گذشته ام به زبان نیاوردم. همین که او مرا در میان آن همه دختران زیبای دانشگاه پسندیده بود دنیایی برایم ارزش داشت. حدود یک سال از این ارتباط می گذشت تا این که روزی موضوع آینده را پیش کشیدم و از هادی خواستم تا به خواستگاری ام بیاید. این گونه بود که او برای اولین بار از گذشته و خانواده ام پرسید. من هم همه چیز را صادقانه برایش بازگو کردم و گفتم که هم اکنون نیز در کنار مادربزرگ پیرم زندگی فقیرانه ای داریم. او با شنیدن این جملات سکوت کرد و رفت و من دیگر او را ندیدم. حالا هم گاهی به خواهرم می اندیشم و گاهی سنگ سرد قبر پدر و مادرم را در آغوش می گیرم و می پرسم بگویید من کجای این زندگی هستم؟…

ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

منبع : خراسان

درباره ی janati

Avatar of janati

همچنین ببینید

نحوه پیکربندی تنظیمات ثبت و تمدید دامنه در WHMCS

در این بخش از مجموعه آموزش های سیستم مدیریت هاستینگ whmcs ، چگونگی پیکربندی ماژول رجیسترار های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار